سفارش تبلیغ
صبا ویژن
درباره وبلاگ

فرشته .م/ متولد دی،عاشق سیب در انواع مختلف، حامی دو آتیشه کودکان و چاکر رفقا
پیوندها
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 19
بازدید دیروز: 15
کل بازدیدها: 100225
همه سیب های دنیا مال من
به سراغ وبلاگ من اگر می آیید/ نظری نرم وآهسته بداهید/ که مبادا ترک بردارد! / صفحه نازک مانیتور من..../
شنبه 91 اسفند 5 :: 10:47 عصر ::  نویسنده : فرشته .م       

دو سه روز بعد، یک بعداز ظهر بارانی بود که آقای سامان را توی راه پله ها دیدم.

  -سلام آقای سامان

-چه سلامی آقا! مگه شما مدیر این ساختمان نیستید؟چرا تو این ساختمان صدای سگ می آد؟

-صدای سگ؟

-به !معلومه خبر ندارید.

ودست مرا گرفت وبرد در خانه آقای گلبیدو زنگ را فشار داد.در که باز شد،

اول یک سگ گنده ی پشمالو در چارچوب در نمایان شدوبعد آقای گلبید.

من که با دیدن سگ تعجب کرده بودم ،گفتم: آقای گلبید شما دیگه چرا ؟

مگه نمی دونید که نگه داشتن سگ توی ساختمان ممنوعه؟

-تا وقتی خروس تو این ساختمون باشه سگ هم هست.

گفتم: نه آقای گلبید شما باید هر چه زودتر این سگ رو از این جا ببرید بیرون .

سگ هم نجسه، هم بیماری زا. توی این ساختمون ده ها آدم زندگی می کنند.

-اگه نخوام ببرم بیرون چی؟

در این لحظه آقای سامان پایش را بلند کرد وگفت: اگه نبری باهمین لگد...

که یک دفعه سگ شروع به پارس کرد.آقای سامان ترسید و پرید پشت من سنگر گرفت.

آقای گلبید روبه سگش کرد وگفت: آروم باش سامان!

با این حرف چشم های آقای سامان گرد شد، آمد جلو وگفت: چی؟سامان؟ دیدید آقا؟دیدید؟

اسم سگشو گذاشته سامان! دیدید چقدر توهین می کنه؟

-یعنی چی آقا مگه فقط اسم شما سامانه؟من دیدم سامان اسم قشنگیه ،اسم سگمو گذاشتم سامان. شما اگه ناراحتید، اسمتونوعوض کنیدوبذارید سیمان!

این را گفت و رفت تو ودرراه به هم زد .

آقای سامان داد زد:پس بجنگ تا بجنگیم آقای قزبید.

ادامه دارد...




موضوع مطلب :


جمعه 91 اسفند 4 :: 11:21 عصر ::  نویسنده : فرشته .م       

رفیق

معامله فسخ شد...

در قبال دنیا ...یک تار مویت را می خواستند

ندادم ...




موضوع مطلب :


جمعه 91 اسفند 4 :: 10:53 عصر ::  نویسنده : فرشته .م       

 ((نگه داری هرگونه موجود زنده در این ساختمان ممنون است))

آقای سامان وآقای گلبید از همان اول باهم کل کل داشتند .از همان وقتی که همسایه دیوار به دیوار شدند وسر پول شارژکه آب وبرق و گاز مشترکشان را شامل می شد

 دعوایشان بود، اما آوردن خروس دعوایشان را شدید تر کرد.

قضیه از این قرار بود که یک روز آقای سامان یک خروس کاکل زری ونوک حنایی به ساختمان آوردودر پشت بام جاداد. می گفت :خوبه!وقتونشونمون می ده.                      تا یکی دو روز کسی حرفی نداشت ،اما روز سوم آقای گلبید جلوی مرا در راه پله ها گرفت وگفت:آقا جان مگر شما مدیر این ساختمان نیستید؟

-سلام عرض می کنم آقای گلبید.چرا مدیر ساختمان هستم.

-پس چرا جلوی سروصدای این خروس بی محل را نمی گیرید؟

ومن تا آمدم حرفی بزنم دست مرا گرفت وکشان کشان از پله ها بلا برد و

در خانه ی آقای سامان را به صدا در آورد.وقتی آقای سامان آمد دم در،

آقای گلبید گفت:آقای سامان این خروس را خفه می کنید یا نه؟

آقای سامان نگاهی به قدوبالای آقای گلبید انداخت و

گفت: به به آقای قزبید !چه عجب از این طرف ها؟

آقای گلبید دندان هایش را به هم فشار دادو گفت: گلبید هستم آقا!

-چه فرقی می کند هر دوتایتان بید دارید دیگر.

برای اینکه جلوی کل کلشان را بگیرم، وارد قضیه شدم وبه آقای سامان گفتم :

آقای سامان لطف کنید فکری برای این خروس بکنید. شما که می دانید نگه داشتن هر گونه جانور زنده در این ساختمان ممنوع است.

-اگر خودتان تنها می آمدید و این را می گفتید حتما حرفتان را گوش می کردم ،

اما چون این آقای قزبید کنارتان هستنداید بگویم متاسفم.

این را گفت ورفت تو و دررا بست.

آقای گلبید داد زد : نشونت می دم آقای سامان .

ادامه دارد....

 




موضوع مطلب :


پنج شنبه 91 اسفند 3 :: 12:28 عصر ::  نویسنده : فرشته .م       

دیروز مامانم گفت بریم آجیل عید و بخریم تا گرون نشده جون شما رفتیم اصن قیمتا یه وضعیتی داشت

افتضاح .....بعدش دقیقا من وآقا ومامانم اصلن بیهوش همینجوری از روبه رو مغازه ها رد می شدیم

قیافمون دقیقا مث قیافه محمد طاها موقع دیدن قیمت روی قوطی شیر خشک شده بود

میگی نه....نگا کن

آخه طاها بنده کوچولوی خدا سهمیه شیر خشکش رو بخاطر هزینه بالای زندگیش قطع کردن

عمه قربونت برم که اینقده شکمویی !!! بگوووووووماشالله

پسته کیلویی بوق تومن ، بادام کیلویی سوت تومن و....بقیش قابل ذکر نیست

 شرمنده روی شما میشم بگم لطفا بوق ممتد.......................... 

خلاصه بازار رفتن ما شد فقط گرفتن آمار قیمتا ...

خوبه حداقل قیمتا رو دیدیم آخه تصمیم گرفتیم عیدو بزنیم به چاک ...

اوضاع بازار باعث میشه ما فرار رو بر قرار ترجیح بدیم

خلاصه فک کنم طبق نظرات مادر محترم امسال عیدو شمال خونه خالم باشیم تا شاید بار سنگین هزینه از دوش

پدر محترم به دوش شوهر خاله محترم منتقل بشه ....ولی خوب اونام ساده نیستن یه روزی تلافی این پاتک مارو

سرمو در میارن ....حالا به قول آقا جون تا اون موقع کی مرده ؟ کی زندس؟

حتما تا اونا بخوان تلافی کنن قیمتا کلی ارزون شده .....البته ما خانوادگی برای بهبود قیمتا دعا می کنیم

امیدواریم مسئولین محترم هم فکری به حال ما مردم بکنن واقعا اوضاع خطرناکه

آدم اوضاع رو میبینه باید روزی هزار بار بگه شکرت خدا هنوز نفس می کشیم.....

درسته حالا ما دستمون به دهنمون میرسه ومماس بر خط فقریم  ولی خدا وکیلی  تکلیف اونایی که

زیر خط فقرن چی میشه؟؟؟؟ تعدادشون کم نیست!!!!

اگه دستمون بازه به فکر اونام باشیم که اجرمون با خداست...

نتیجه اخلاقی : از من به شما مخاطب گرامی نصیحت امسال یا آجیل نخرید یا عیدو فرار کنید




موضوع مطلب :


پنج شنبه 91 اسفند 3 :: 10:16 صبح ::  نویسنده : فرشته .م       

سلام به همه دوستان خوب ومخاطبین گرامی

راستش خواستم بهتون خبر بدم که با توجه به فرارسیدن روز های پایانی سال

قراره از امروز یکم فضای وبلاگو مفرح کنیم و غم وغصه هامونو دور بریزیم

 بنابرین تصمیم گرفتم که :

یه داستان چند قسمتی طنز رو تو چندین پست در روزهای متوالی وغیر متوالی براتون بذارم

البته قرار گرفتن هر بخش از داستان روی وبلاگ بستگی به استقبال شما دوستان از قسمت قبلی داره

از همین تریبون دعوت می کنم این داستان طنز رو با من همراهی کنید .

ممنون از توجه شما

تا پست بعدی خدا نگهدار

 (مدیریت وبلاگ)

 




موضوع مطلب :


<   <<   6   7   8   9   10   >>   >